|
تا کی؟
تا کی باید با خیالی پر از اندوه زندگی کنم؟
تا کی می خواهم خاطرات را ببویم و در عطر خاطرات تنفس کنم؟
تا کی می خواهم دل به رویا هایی بسپارم که.....نمی خواهم باور کنم که همه شان دروغ بودند........به رویاهایی حتی راست دل بسپارم که سالهاست که پایان پذیرفته اند؟
تا کی باید برای اوی خیالم یا خیال او اشک بریزم؟
تا کی می خواهم خیسی بالش و پف چشمهایم را توهم دیگران بدانم؟
تا کی می خواهم برای خوبی اش برای ...اش برای همه چیزش مویه کنم؟
تا کی می خواهم برای تنهایی و بی اویی خودم مرثیه بخوانم؟
تا کی می خواهم به یادش آورم و خوبی اش را با همه قیاس کنم؟
تا کی می خواهم از بد عهدی ایام شکوه کنم؟
تا کی هر شعری را به یاد او بخوانم؟
تا کی می خواهم هر ترانه ای را به یاد او زمزمه کنم؟
تا کی یاد هر یادگاری از او می خواهد قطره اشکی را بر گونه ام بدواند؟
تا کی می خواهم هر زیبایی او با او شریک شوم؟
تا کی می خواهم هر اندوهی را با او قسمت کنم؟
تا کی می خواهم زندگی ام را ، حالم را، آینده ام را در گذشته به سر کنم؟
این قصه ی پر غصه باید جایی تمام شود.
این سینه ی پر سوز باید جایی برای همیشه خنک شود.
این آه ها که آیینه ی روحم را هر شب کدرتر می کنند باید جایی دفن شوند.
این خاطره ها...این روح های سرگردان هراس آور ...باید به گورستان سرد و نمور ...پیش تمام روح های غمگین و بی سرانجام تاریخ بازگردند.
این کتاب سنگین عشق من...که صفحه صفحه اش اندوه بود و سطر به سطرش اشک و کلمه هایش آه ، ... باید زیر خروار ها غبار روزگار، خاک بخورد و هیچ کاه باز گشوده نشود.
و من حتی نباید با خود مرور کنم دی میشد و گفتم صنما عهد به جا آر چون گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست واقعا !
همه چیز باید جایی تمام شود و دیگر هیچ گاه آغاز نشود...عهدها...سکوت ها...نامه ها...حرف ها...عشق ها...اندوه ها...اشک ها...شب ها... نگاه ها...دلهره ها...نجواها...همه و همه باید جایی سوزانده شوند که حتی دود و خاکستر آنها هم پراکنده نشود و باز نگردد.
اما کجا؟
هیچ پزشکی را سراغ ندارید که آلزایمر نسخه بپیچد؟......من اندکی فراموشی مزمن می خواهم....بروم ناصر خسرو می توانم پیدایش بکنم؟
اگر اندکی ...فقط اندکی ...حتی به اندازه ی ذره ای غبار در باد... ارزش دوست داشتن داشت... دوستش می داشتم و به خود می بالیدم....
اما دلم از این می سوزد که دینم را و دنیایم را پای اویی می سوزانم که نه دوستی را می فهمد...و نه انسان را و نه ارزش اشک را می داند... و نه حرمت عشق را می فهمد...
لیک باید جایی تمام شود...همه چیز...همه ی همه ی همه ی همه ی همه چیز... همه چیزهای خوب...همه ی اندوه ها و امیدها و اشک ها و شب ها و عهدها و عشق ها و سکوت ها و لرزش دستان و شرم نگاه ها و دلهره ها و قهرهای شیرین و آشتی های خوشبختی آور و جدایی های دلچسب و با هم بودن های غم انگیز اما دوست داشتنی باید جایی تمام شود...برای همیشه.....هرچند که من هیچ زباله دانی را نمی دانم که گنجایش این همه را داشته باشد! وه که در این سال ها چه دل پر دردی داشتم!
باشد.....تمامش می کنم بدون اینکه انتظار هیچ آغازی را بکشم...تمامش میکنم انگار هیچ کاه وجود نداشته ای ...انگار هیچ گاه وجود نداشته ام...هرچند که هنوز با وجود گذشت سالها توانش را در خودم نمی بینم....اما اینها باید جایی تمام شود و هیچ گاه باز نگردد.
باشد...تمامش می کنم اما.......
اما شاید خداوند خدا اندکی منصف باشد...
شاید قانون سوم نیوتون هنوز نقض نشده باشد...
باشد تمامش می کنم اما...
انتظار نداشته باش که آه ها را و اشک ها را و شب ها را و لحظه ها را ....... شاید دنیا هنوز اندکی حساب و کتاب داشته باشد...و شاید این انرژی ها از بین نرود ... و هنوز mgh برابر 1.2mv2 باشد!
هنوز آزاد نشدم.....بعد از این همه زمان .....بعد از این همه دلیل هنوز رها نشدم.......
اما شاید اگر به امام رضا پناه برم و تمام این ها را...تمام عشقم را و تمام اندوهم را و تمام بی شکیبایی هایم را تقدیمش کنم و بی نصافی هایت را و ...هایت را به او بسپارم ....آری انگار سبک تر شده ام....چه دستان بزرگ و پرمهری داری...و آغوشی گرم تر و گشاده تر از تمام آن شب های دلگیر ...
همه را به امام می سپارم...تا شاید روزی....آری...گفته بودم...من به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارم!...دیدی که از میان جسد خویش برخاستم !
سلام بر تو ای امام من...و ای مولای من... و ای تنها پناهگاه من...به تو باز می گردم بعد از تمام دوری ها و بی معرفتی ها و غیبت ها...
حضورم مبارک...تولدت مبارک! |