|
در آشفته بازار خاک
آشفته تر از گرده ها در گردباد می گردم
در هیاهوی پر کلام باد چون توده های هوا می دمم
در تلاطم مغشوش آب چون موج پیچیده در جریان می چرخم
در رقص شعله های میرای آتش چون پلاسمای قطبیده مجهولی می تفتم
و من نه خاکم ، نه بادم ، نه آبم ، نه آتش و هم خاکم ، هم بادم ، هم آبم و هم آتش
کوفته ی بودنم! پنجه های زمانه خاکم را با آب آمیخت و لگد های سنگین
گل ام را ورز داد و کوبیده شدم و کوبیده شدم و کوبیده شدم
و باد تند بی قراری گل ام را خشکاند و آتش سوزانِ
دوری ،گداختم. تا چه شود ؟ که سفال وجودم
ساخته شود. که چه شود ؟ که مظروف
" تمنای روح " بی ظرف نماند !
که من آفریده شوم
که آسمان
که زمین
که ستارگان
که دریاها و کوهها
که همه و همه ساخته شوند !
تمام اینها برای آنکه روح در هبوطش ، حسّ غربت نکند ! و روح غریبتر از هر روز با تمام آسمان ، کهکشان و ستاره و دریا و کوه و بود و بود و باش و باش تنها تر نفس می کشد !
*** راستی فردا یادمون نره مشت محکم بزنیم به آمریکایی که هیچ غلطی نمی تونه کنه !!!]ّ ما تروریستیم !!!  
|