تبليغاتX
... وناگهان طلوع تو در کویر روحم ...
... وناگهان طلوع تو در کویر روحم ...

وقتی موریانه ها در کمین نوشته ها نشسته اند چه می توان نوشت جز الله ؟!!


کاش ...

 

قلبی می خواهم سپید چون ابرهای بهاری

و دلی زلال به شفافیت اشک های بلوری آسمان

و نگاهی آبی هم چون آسمان بهار

و طلوعی می خواهم سراسر نور

و دستانی سبزبه طراوت شکوفه ها

و روحی به سخاوت آسمان

و به وسعت دریا

 

خدایا روحی آسمانی به من عطا کن.

خدایا قلبی ده تا همه را دوست داشته باشم

خدایا دستانی که جز به سخاوت باز نباشند

و نگاهی عبرت گیر...

و گوشی که فقط وصف تو را بشنود

خدایا کمکم کن آنقدر خود خواه باشم که فقط زیبا ی ها را ببینم

آنقدر که فقط تو را ببینم

نه ناملایمات این دنیای دنی ...

 

خدایا به من طلوعی سراسر نور هدیه کن ... من چیز بیشتری نمی خواهم !!!

 

سال نو تون نو باشه

 

 

 

                                                                           به امید بهاری بی خزان ...

 

دوشنبه 29 اسفند1384 توسط sky`s angel |

Kardam دوست دارم خودخواه باشم !

 

تا حالا به این فکر کردی که چقدر خوبه که آدم خود خواه باشه ؟!

داشتم با خودم در مورد فواید خودخواه خواهی فکر می کردم به این نتایج رسیدم :

1-     اگه خود خواه بودم برای موفقیتم از خیلی چیزای بی ارزش و وقت گیر می گذشتم

2-     اگه خود خواه بودم انقدر مثه خرس قطبی نمی خوابم و یه ذره بیشتر تفکر می کنم

3-     اگه خود خواه بودم وقتم رو با روح های cheap نمی گذرونم

4-     اگه خودخواه بودم وقت ارزشمندمو صرف لهو و لعب نمی کردم.

5-     اگه خود خواه بودم برای عروج روحم یه ذره سختی می کشیدم.

6-     اگه خود خواه بودم انقدر یا کارای بد روحم رو اذیت نمی کردم.

7-     اگه خود خواه بودم دیگه با فکر کردن به انسانها و کارای حقیرشون انقدر سلول های مغزمو به زحمت نمی انداختم.

چون 7 عدد مقدسیه فقط به 7 تا از فواید خود خودخواهی اکتفا می کنم و ادامه نمیدم !

چقدر جالبه که آدم میتونه از یه صفت بد اخلاقی این همه نکته + پیدا کنه !!!

 

پنجشنبه 18 اسفند1384 توسط sky`s angel |

هردو در ورطه های سقوط از هم پیشی گرفته بودیم و به خاطر این سبقت شاد بودیم . چشم هامان را بسته بودیم و بیش از پیش فرو می رفتیم تا اینکه کسی مرا بیدار کرد و ذکر او را برایم خواند . تا فهمیدم اطرافم چه خبرست , او را هم با ملایمت خبر کردم و با اوگفتم . نشنید . داد زدم . نشنید . به شدت تکانش دادم . گوش هایش را گرفت . نخواست بشنود . دستش را گرفتم و او را کشیدم خواستم با هم بدویم تا همانطور که با هم سقوط کرده بودیم با هم نیز عروج کنیم . پاهایش را قفل زمین کرده بود . چشم هایش را بسته بود و جیغ می زد و نفرینم می کرد که کجا مرا می کشانی ؟! من اینجا راحتم . این جا همه چیز خوبست . این جا ما دو تا تنها با هم راحتیم . نمی آمد . النماس کردم . به گریه افتادم . سرش فریاد کشیدم که اگر این جا تنها بمانی خواهی مرد . نیامد . ماندن و منتظر او ماندن بیش از این معنا نداشت .فقط بیشتر غرق شدن در غفلتی عمیق بود . با هر زحمتی بود پاهایم را از زنجیری که دور خودمان بسته بودیم باز کردم و شروع کردم به دویدن . او نمی خواست نجات پیدا کند پس خوم را نجات دادم . بندها را باز کردم و درست از همان جا بود که خود خواه شدم . او فرو می رفت و به فریاد های من و دستان من که برای کمک به سویش دراز بودند توجهی نمی کرد. فقط نفرین می کرد که چرا او را تنها گذاشته ام .

حالا چند روز می گذرد . هنوز صدای نفرین هایش را می شنوم و سلام های من به سوی او هنوز جاریست ولی او نمی خواهد بشنود . او فقط می خواهد ناله هایش را و درد هایش را روی من خالی کند و من می گذارم چون این حداقل کاریست که می توانم برای او بکنم .

 

سه شنبه 2 اسفند1384 توسط sky`s angel |



دگر این دل ســر ماندن ندارد
هوای در قفـــس خواندن ندارد
چنان در دوزخ دنیــا دلم سوخت
که دیــــگر بــــار سوزانـــدن ندارد

sky_angel179@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By ParsTheme