|
خدایا ...
تو که خودت بهتر می دونی چقدر حافظه م ضعیفه ... خدایا ! با اینکه هر روز پیش خودم مرور می کنم ولی دیگه کم کم سبزی رنگ دشت هاش رو دارم فراموش می کنم ... موسیقی عمیق احساس تو داره یادم میره ... ترانه ی مهر تو رو که هر روز با فرشته ها زمزمه می کردیم کاملا فراموش کرده ام ...
خدایا ! من که آن روزها با ناب ترین نغمه ها رقصیده ام حال سماع خودم را نیز فراموش کرده ام . خدایا ... دیگر حتی طعم شیرین آن سیب سرخ را نیز فراموش کرده ام ... خدایا من که بارها توبه کرده ام ، پس کی مرا از این هبوط جانکاه نجات میدهی ؟! خدایا همیشه از گذشت تو شنیده بودم ، پس مرا کی از عذاب این هبوط که از پس آن سیب بود رهایی می بخشی ؟! خدایا در این هبوط بی انتها هر روز بیشتر دارم آن خاطرات با شکوه را از یاد میبرم .
کاش هیچ گاه سیبی نبود ... خدایا من از سیب ها بدم می آید ... آخر مرا یاد آن درخت ممنوعه ی مرگ بار می اندازد !
خدایا تمام نغمه های سپید آنجا را فراموش کرده ام و در اینجا دل به نتی بسته ام که روی تمام خاطره های سبز من رنگ مرگ می پاشد ! خدای من ! این چه تنبیهی ست که مرا گرفتار آن کردی ؟! سال هاست که در اسارتگاه جسم در تبعید این دنیا هستم و تو هیچ گاه روحم را آزاد نمی کنی !
خدایا آن همه رنگ های ناب آنجا را دارم به سیاه رنگی از جانب این مردم می فروشم ! و گوشم آن قدر از این هیاهوی بی امان پر شده که دیگر حتی فریاد های فرشته ام را هم نمی شنوم . می ترسم او را هم در این فریبستان از دست بدهم .
خدایااااااااااااااااااا ... من این بهار بی روح را نمی خواهم ! من بهار های سبز آنجا را می خواهم ... کی این هبوط نمام خواهد شد ؟!   |