تبليغاتX
... وناگهان طلوع تو در کویر روحم ...
... وناگهان طلوع تو در کویر روحم ...

وقتی موریانه ها در کمین نوشته ها نشسته اند چه می توان نوشت جز الله ؟!!


*بر دهانش زنجیر زدند

دستش را به سنگ مردگان آویختند

و گفتند : تو قاتلی

غذایش را تن پوشش را و پرچمش را ربودند

او را در سلولی انداختند

و گفتند : تو سارقی

(محمود درویش)

*من به این همه اعتماد به نفس و جسارت آمریکا و اسرائیل غبطه می خورم !!! واقعا من شرمنده ی این همه آینده بینی و دلسوزی آمریکا برای جهان هستم !کاش مردم جهان یه ذره از اون شعور کاخ سفیدی ها رو داشتن و می تونستن این همه تروریست های 2-3 ماهه  رو تو جهان ببینن !

*آخه لعنتی! آره با تو دختر فلسطینی 5-6 ساله و تو پسرک 14-15 ساله ی عراقی ام ! چرا شما ها نمی فهمین که شماها از تو شکم مادرانتان تروریست بودید ؟! هی زنیکه بی خودی چرا شلوغش میکنی ؟! واسه اون پسر قاتل 20 ساله ت انقدر الکی شیون نکن ! هی پسره ی عوضی لعنتی چرا الکی جیغ و داد راه انداختی ؟! نمی فهمی که اون آمریکایی قوم برتره ؟1 نمی فهمی که اون اسرائیلی خونش از تو رنگی تره و می تونه هر غلطی با اون خواهر آشغالت کنه ؟! نمی فهمی کثافت که این سرزمین مال اسرائیله؟! کلا خاور میانه ارث باباهای کاخ سفیدی هاس که نسل به نسل از هم ارث می برن! پس توی لبنانی چرا ارث حلال اسرائیل و آمریکا رو به زور داری ازشون میگیری ؟! آخه اون مرد وطن پرست اسرائیلی مگه چه گناهی کرده که مجبوره تو فلسطینی رو تو کشورش ببینه؟! داره برا سرزمینش که تو فلسطینی غاصب اونو به زور ازش گرفتی می جنگه! هی توی بی شعور ! نمی بینی فقط دارن در برابر حزب الله از خودشون دفاع میکنن ؟! حالا دیدید حق با اسرائیلی هاست !

*حالا با شما لعنتیای کل جهانم ! الکی شلوغش نکنین چون این همه فریاد های شما و این همه عذاب هایی که به خاطر راهپیمایی به خودتون میدین اصلا فایده نداره ! وبیخودی حنجره های خودتونو خسته نکنین ! چون حرف حرف آمریکای بزرگ است و کاخ سفیدی های مصلحت اندیش و خیرخواه فقط برای داشتن جهانی بدون تروریست ( بخوانید : حزب الله , ایران , عراق , افغانستان و سوریه ) داره این همه پسر های جوون و خوشگل خودشو که می تونن تو دیسکوها لذت ببرن در جنگ با اون تروریست های عوضی و اونم تو کشور کثیفشون به کشتن میده ! مرض که نداره ! می خواد تو پس فردا زندگی آروم و بدون دردی داشته باشی ! شیر فهم شد ؟!

شنبه 31 تیر1385 توسط sky`s angel |

هبوطم از افلاک به خاک تسلیت !

هو الذي خلق اموت والحياه ليبلوكم ايكم احسن عملا ...

 

يادش به خير

16سال پيش اين روزا  هنوز تو آسمونا بود ! هنوز داشت با فرشته ها بازي مي كرد ! رو ابرا ميدويد و مي خنديد !

يادم مياد يه بار انقدر رو صورت ابر با فرشته كوچولو دويدن و بازي كردن تا ابر به گريه افتاد !

شبا كه ميشد همه ي فرشته ها جمع ميشدن و براش لالايي مي خوندن ، چشماشو مي بست و خودشو به خواب ميزد ، وقتي فرشته ها مي خواستن برن ، پا مي شد و با لبخندي مليح مي گفت : من كه هنوز خوابم نبرده ، كجا ميرين ؟!

شاد و خوشحال بود ، تا اينكه يه روز فرشته كوچولو تو يه روز گرم تابستون ، دوان دوان دويد طرفش ، فرشته كوچولو ديگه اون صورت خندون هميشگي شو نداشت !  حرفا با اشكاش آروم آروم اومدن پايين و نشستن رو گوش دخترك كوچولو !

فرشته كوچولو با ناراحتي گفت : ما ديگه كمتر خواهيم توانست كه با هم بازي كنيم و هر چي بگذره باز هم كمتر همديگه رو مي بينيم !

دخترك گريان پرسيد : آخه چرا ؟! من كه هنوز خسته نشدم ؟! آها ... كسي رو اذيت كردم ؟! ، شايد اون روز اون فرشته رو ... ؟!  قول ميدم از اين به بعد شبا بدون لالايي بخوابم . منو نبر اون پايين ! من بالا رو دوست دارم !

فرشته كوچولو گفت : خداوند امر فرموده تا تو را به جايي بريم !

- كجا ؟!

- جايي كه هم تو بتوني با خدا حرف بزني هم خدا با تو !

***

حالا 16 سال گذشته ! دخترك حالا مي فهمه كه چرا فرشته كوچولو اون روز گفته بود كه ديكر كمتر او را خواهد ديد !

حالا هر روز مي گريه !!! به ياد دوستانش در آسمانها مي افته !

آخه روحش اين روزا سرگردونه ! نمي دونه رو زمينه يا تو آسمون !

اين روزا همش شيطونكا دورش مي پلكن !

اين روزا خدا ...

اين روزا دخترك ...

یکشنبه 25 تیر1385 توسط sky`s angel |

فرشته میشه جواب بدی؟!

ای پدر ! مگر آن سیب چقدر شیرین بود یا مگر حوا تو را به چه وعده داده بود که به خاطرش تمام فرزندانت را به هبط کشاندی؟! (قال اهبطوا منها جمیعا )

فرزندانی که از وقت هبوطشان تا حالا فقط نطفه هایی از خون لخته شده و گوشت جویده شده هستند و روحی دمیده نشده در آنها انگار !( انا خلقناکم من تراب ثم من نطفه ثم من علقه ثم من مضغه ...)

باورم نمی آید این همه ظلم و زشتی و خفت و دون عقلی از خلیفه ها ی خدا و روح های خدا سر بزند ...

انگار فرشته های مطیع و نادان بیشتر حالیشان بود که گفتند این بشر فقط خون می ریزد ....

همه ی این خلیفه های فراموشکار آن اسما را که خدا آموخته بود فراموش کرده اند و نمی دانم خدا به چه چیز این موجود خاکی ذلیل می نازد و چرا از آفریدن چنین آفریده ای به خود می بالد !

و خداوند با چه اطمینانی به شیطان می گوید تو بر بندگانم هیچ تسلطی نداری و حال که من می نگرم فقط بچه شیطان ها را می بینم که روی زمین در هم می لولند و ....

وقتی خدا خود پیش بینی می کند که" در زمین بعضی از شما دشمن بعضی دیگر هستید "من چه انتظار خامی دارم که جنگی نبینم ؟! (قال اهبطوا منها جمیعا بعضکم لبعض عدو )

و خدا که خود خوب مخلوق عجول خود را می شناسد (وکان الانسان عجولا – خلق الانسان من عجل ) چرا در جواب مخلوقاتش که می پرسند " پس کی نصر و یاری خدا می رسد ؟!" می گوید " آگاه باشید که یاری خدا نزدیک است !"( متی نصر الله الا ان نصر الله قریب ) و چه نزدیکی ! ...

...

...

...

فرشته جونم سلام ! با من قهری ؟! حال که این همه به وجودت نیازمندم ؟!

فرشته ... خواهش می کنم مثل همیشه یه کمکی بهم کن ! فرشته ببین چقدر چرت و پرت و کفر می گم !

فرشته دارم از بی تو بودن می میرم ! و تو که خوب می دانی با یک کلمه ات چه شفایی می یابم چرا مثل گذشته ها نورت را روی روحم نمی گسترانی ؟!

فرشته نمی خواهم کافر شوم !

برای فرشته ی صبورم ... C !

 

یکشنبه 18 تیر1385 توسط sky`s angel |

سلام ! به نظر خودم اعتماد به نفسم در مورد همه چیز زیاده غیر از شعرام ! ولی این دفعه حد اقل برای اینکه به خودم ثابت کنم که می تونم (!!!) شعر خودمو (اگه بشه بهش گفت شعر) میذارم !

اگه خوندیدش دوست دارم نظرتونو هم بدونم ! اگه نظر فنی بدین خوشحال تر میشم !

***

کاش در چراگاه خلوت روحم

گوسفندی بود

تا بچرد

علف های تنهایی روحم را

*

کاش پشت سروهای بلند

چشمه ای مخفی بود

چشمه ای از مروارید

که همیشه سرخ است

تا بشویم در آن

اشک چشمانم

و کنم هدیه

مروارید هایی سرخ

به پریانی مخفی

که در مروارید هایم غوطه ورند

*

کاش پنجره ای بود

در اتاقک خالی روحم

که از آن میشد

به نظاره نشینم طلوع را

و تلالو سرخش را

بر چشمه ی مرواریدم

*

کاش کو هی بود

استوارتر از روحم

که در آن سنگ ها

نه به زینت

که به صلابت نشسته اند

*

کاش بادی

که سرعت تر از راکد روحم بود

دمی می برد همه خاطره ها

تا انتهای خشن هر تقدیر

*

و کاش روستایی بود

در امتداد خسته ی غروب

که در آن همه چیز حتی

از میان قاب چوبی پنجره ای کوچک

به شفافیت باران بود !

دوشنبه 12 تیر1385 توسط sky`s angel |



دگر این دل ســر ماندن ندارد
هوای در قفـــس خواندن ندارد
چنان در دوزخ دنیــا دلم سوخت
که دیــــگر بــــار سوزانـــدن ندارد

sky_angel179@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By ParsTheme