تبليغاتX
... وناگهان طلوع تو در کویر روحم ...
... وناگهان طلوع تو در کویر روحم ...

وقتی موریانه ها در کمین نوشته ها نشسته اند چه می توان نوشت جز الله ؟!!


وداع را سخت یافتم ... گرچه حقیقت دارد

سلام

*مهر هم داره نزدیک میشه و من دیگه باید کم کم بارو بنه ام رو جمع کنم و بی خیال وبلاگم بشم !

 

...هوس تنهایی کرده ام.جای خلوتی می خواهم و صدای او را که دائم بگوید:"دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم."و من با صداش در خودم غرق شوم و بغض کنم و آرام گریه کنم تا کلافه شوم و بگویم :"بس است دیگر! بگو دوستت ندارم. بگو از تو متنفرم، بگو برو گم شو!" و من از شنیدن آنها سبک شوم و بخندم و کیف کنم تا کرخ شوم و دوباره هوس کنم آن صدا از پشت پنجره بار با ناز و خنده سرک بکشد و آهسته بگوید :"هرچه گفتم دروغ بود. دوستت دارم، دوستت دارم."و من دوباره سنگین شوم، کیف کنم و فرو بروم وگریه ام بگیرد و دوباره بازی شروع بشود و من التماس اش کنم که بگوید دوستت ندارم و او بگوید:" چون تو می خواهی می گویم دوستت ندارم. بس که عاشقت هستم می گویم از تو متنفرم تا بخندی!"و بعد بپرسد:" حالا راضی شدی؟ سبک شدی؟" ومن بگویم:"نه،رفتن ات،آمدن ات، خنده ات، گریه ات، آشتی ات، قهرت، عشق ات، نفرت ات، سکوت ات، یادت، فراموشی ات، مهرت، کینه ات، خواندن ات، نخواندن ات و اصلا بودن ات و نبودن ات سنگین است، سنگین است، سنگین است. بگویم:"اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد. اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند."...

 

*وقتی مهمونی  خدا دعوتید و سر سفره اش نشستید من رو هم یاد کنید حتی با ذکر یک صلوات!!!

در امان الله ...

چهارشنبه 29 شهریور1385 توسط sky`s angel |

you are never alone

Sometimes

when the world is not on your side

you don`t know where to run to

you don`t know where to hide

you gaze at the stars in the sky

at the mountains so high

through the tears in your eye

looking for a reason

to replace what is gone

but remember , remember,

that you are never alone

YOU ARE NEVER ALONE

just reach into your heart and Allah is always there

YOU ARE NEVER ALONE

through sorrow and throUgh grief

through happiness and peace

YOU ARE NEVER ALONE

so now

as you long for your past

prepare for your future

but know nothing gonna last

you see

this life is but a road

a straight and narrow path

to our final abode

so travel well O Muslim

and paradise will be your home

and always remember that

YOU ARE NEVER ALONE

جمعه 17 شهریور1385 توسط sky`s angel |

 سوگند به شب هنگامیکه فرا می پوشد،

و به روز هنگامیکه آشکار میشود،

وقسم به آنکه نر و ماده را آفرید

که سعی و تلاش شما پراکنده است (و هر کس به راهی می رود ).

اما آنکه انفاق کرد و پارسایی نمود،

و (وعده ی ) نیکو را باور داشت ،

پس به زودی همه چیز را برای او به آسانی می گیریم ( راه آسانی پیش پای او میگذاریم ).

و اما انکه بخل ورزید و (از دین ) اظهار بی نیازی نمود،

و (وعده ی ) نیکو را انکار و تکذیب کرد،

پس یه زودی همه چیز را بر او سخت گیریم (و راه سختی پیش پایش گذاریم ).

و آن گاه که به هلاکت افتاد، مالش به حال او سودی ندارد.

همانا هدایت بر عهده ی ماست .

و آخرت و دنیا هم متعلق به ماست .

پس شما را به آتشی که زبانه می کشد بیم میدهم ،

که ( در آن ) جز شقی ترین (تیره بخت ترین ) مردم نسوزند ،

همان که تکذیب کرد و روی برگرداند .

و به زودی با تقوا ترین مردم از او دور نگه داشته میشود ،

همان که مال خود را میدهد تا پاک شود،

و هیچ کس را نزد او حق نعمتی نیست تا او را پاداش دهد،

جز در طلب (برای بدست آوردن ) رضا ی پروردگار والایش ،

و به زودی خشنود میشود ( خداوند خشنودش می سازد ).

_سوره ی "لیل"_

 

ببین برای اینکه روز قیامت خشنود باشیم چه راه آسونیه : فقط برا ی رضای خدا هر کاری رو کنیم

و اگر هم میخواهیم که خدا مارو جز بدبخت ترین مردم خطاب کنه فقط کافیه مغرور باشیم ! از خدا اظهار بی نیازی کنیم . فقط کافیه بگیم همین دنیا برای من کافیه .

و خداوند برای این موضوع سوگند یاد می کنه ! و اگه ما هنوز اطمینان قلبی نداریم چه کسی رو از خدا راستگو تر سراغ داریم ؟! _و من اصدق من الله حدیثا ؟

جمعه 10 شهریور1385 توسط sky`s angel |

وقتی پلک هامو رو هم می ذارم احساس می کنم اشک تو چشمام جمع شده ، برا اینکه بیش از این خودمو آزار ندم سریع چشم هامو باز می کنم اما دیگه دیر شده چون اشک ها راه خودشونو به قلبم پیدا کردن !

یک هفته از اولین باری که دیدمش میگذره ولی من فقط 4 روز تونستم ببینمش وحالا از 3 روز پیش که برگشتیم  حتی یک بار هم نشده که چشم هامو بسته باشم و قیافه ی اون تو ذهنم نقش نبسته باشه و دقیقا همون لحظه س که اشک هام بی اختیار جاری میشن ! سعی می کنم سریع به چیز دیگه ای فکر کنم ولی فایده ای نداره ! تو هم جای من بودی نمی تونستی! نمی دونی داری به خاطر اینکه دیدیش گریه می کنی یا به خاطر اینکه تقریبا 100% مطمئنی که دیگه نمی تونی ببینیش !

وقتی یاد نگاهش می افتم ، نگاهی که تو را در خودش ذوب می کرد ، چشمانی که وقتی به اونا نگاه می کردی مطمئن می شدی که دیگه هیچی ازت باقی نمونده ، و لبخند محو و عمیقی که تو در آن می سوختی ، نه ذوب می شدی ، حل میشدی . بعد با شرم سرتو پایین می گیری تا دیگه بیش از این تو چشمهاش نگاه نکنی اما هنوز سنگینی نگاهشو رو خودت حس می کنی ، می خوای برگردی بری که یه دفعه یه چیزی میگه متوجه نمیشی چی میگه بر میگردی و با خوشحالی از اینکه تونستی یه بار دیگه نگاهشو ببینی _نگاهی که طاقتشو نداری_ به صورتش نگاه میکنی . دوباره حرفشو تکرار نمیکنه فقط می خنده و تو هم می خندی و در حالیکه نصف قلبت داره ذوق مرگ میشه و نصف دیگه ش داره به خاطر دور شدن ازش میترکه ، روتو بر میگردونی و میری . تو راه 100 بار نه 1000 بار همین چند دقیقه برخورد رو با خودت مرور می کنی . به این فکر میکنی که در برخوردهای احتمالی بعدی چه جوری رفتار کنی ...

ظهر خوابشو می بینی ...بعد از ظهر یه گوشه تنها نشستی  و منتظر بقیه ای تا حاضر شن . شدیدا دوست داری دوباره نگاهش تو رو ذوب کنه اما هیچ بهانه ای برا جلو رفتن نداری همون جا سنگین میشینی و وقارتو حفظ میکنی .یه دفعه می بینی جلوت سبز شده . قلبت مثل چی تند تند میزنه . از جلوت رد میشه ولی قلب تو هنوز آروم نگرفته . انقدر قلبت دیوونه بازی در می آره که می ترسی حتی اون خانمی هم که داره باهات حرف میزنه صداشو بشنوه ! یه کلمه از حرفای اون بیچاره رو نشنیدی با حواس پرتی سرتو تکون میدی و منتظری تا دوباره برگرده و بره سر جاش ! اما نمیاد ! قلبت هنوز تند میزنه بلند میشی و از راهی میری که اون رفته ...ته راهرو می بینیش ...قبل از اینکه اونم تو رو ببینه سریع برمی گردی سر جات ... مطمئن میشی که قلبت از بس خودشو به دیواره هاش کوبونده نابود شده ! بعد اون میاد و بی دلیل (منطقی!!!) به جایی که تو نشستی نگاه میکنه و می خنده و بعد انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بر می گرده پیش دوستاش ... و قلب تو کم کم داره آروم می گیره ...

تمام روز بعد رو دعا می کنی که دوباره ببینیش ووقتی که دعات مستجاب میشه انگار چیزی بیشتر از همه ی دنیا رو بهت دادن . این دفعه پشت بابات قایم میشی و با حسرت نگاهش میکنی ...یه چیزایی با هم میگن ولی تو فقط جمله ی آخر باباتو میشنوی که میگه " حالا که با هم آشنا شدیم ما دیگه داریم میریم ."...

شب خوابشو می بینی دقیقا مثل شبهای قبل ...

فردا آخرین باریه که تو تمام عمرت خواهی دیدش !تمام روز منتظری ... اما هیچ خبری ازش نیست ... انگار می دونسته تو امروز قراره برگردی ... نیست ... تو چشمات اشک جمع میشه ، با خودت میگی آخه لعنتی کجایی ؟! هیچکی نمی دونه چرا گریه می کنی اما خودت می دونی ! از خودت بدت میاد !چرا اون نخواسته تو برا آخرین بار سیر ببینیش ... چرا دقیقا روز آخر تو رو تو خماری ، انتظار و حسر گذاشت ...

تمام راه برگشت رو گریه می کنی ... حالا که برگشتی و دیگه مطمئنی تو این دنیای به این بزرگی نمی تونی پیداش کنی آرزو می کنی کاشکی ضرب المثل کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم میرسه درست باشه !

بعد با خودت میگی یعنی اگه برم بهشت و از خدا بخوام می تونم دوباره ببینمش ؟!

چهارشنبه 1 شهریور1385 توسط sky`s angel |



دگر این دل ســر ماندن ندارد
هوای در قفـــس خواندن ندارد
چنان در دوزخ دنیــا دلم سوخت
که دیــــگر بــــار سوزانـــدن ندارد

sky_angel179@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By ParsTheme