|
سلام
به نظر می رسه من اگه بتونم از جونم بگذرم نمی تونم دست از سر این وبلاگ بدون سرم بردارم! حالا ببین من کی ضربه ی این وقت تلف کنی هام تو نت رو می خودم ! البته شما دعا کنید هیچ وقت کار به اون جاهای باریک نکشه!
*
... 11 ماه روحمون تشنه ی وصال و بودن با او بود ...11 ماه روحمون گرسنه ی مهر و عبودیت او بود، یه ماهم فرصت داشتیم افطار فراقمون رو باز کنیم ! یه ماه فرصت داشتیم هم خودمونو پیدا کنیم و هم خدامون رو ! حالا خدا می دونه چقدر از سر این سفره ی بزرگ افطاری خوبی ها چقدر تو جیب روحمون ریختیم و چقدر روحمون رو سیراب کردیم ! ... فردا عیده ! عیدی که با همه ی خوبی هاش معنی پایان مهمونی رو میده! البته همون طوری که همه مون می دونیم صاحب خونه حتی یه بار به ما نگفته دیگه تموم شد، ادامه ای وجود نداره ! .... خدا کنه ما مهمونای پر رویی باشیم و در وصل یار از هم سبقت بگیریم!
*
این دهه ی آخر ماه رمضون هم حسابی سفره ی برکت خدا باز بود و بارون هم که دیگه نگو! ... آدمی (مجاز از خودم!) که بی جنبه و منتظر ! خلاصه بارون بارید و طبع شعر ما هم ! ...  
*اینم شعرم!:
ثانیه هایم در عطش دیدارت
دل بر خاک نهاده اند
و نگاهم تشنه ی دل سیراب تو است
و وجودم همه غرق در اندوه
از حسرت دیدار تو است
و خزان روحم
در تب عشق ت جان گرفت از سر
و دل خاموشم
،که فراموش شده ای در دل شب بود،
غرق در بود و نبودت
غرق در هستی و روحت
حال
آرام آرام نفس می کشد! |