تبليغاتX
... وناگهان طلوع تو در کویر روحم ...
... وناگهان طلوع تو در کویر روحم ...

وقتی موریانه ها در کمین نوشته ها نشسته اند چه می توان نوشت جز الله ؟!!


مرده ی زنده یا زنده ی مرده؟!

بهاری از بهار متنفرم کردی

بهاری همه رنگ های بهار را برایم مراندی

تولد نحست مبارک!

و تولد من هم که از میان جسد خویش بر می خیزم مبارک!

دوشنبه 25 تیر1386 توسط sky`s angel |

اینه که فاصله ها رو نمیشه با گریه پر کرد...

کاش

       طوفانی

همه ی شکوفه های درخت سیب را

                                               قبل از میوه دادن

                                                                     بر زمین می ریخت ،

تا هیچ گاه سیب ها

                          زیر خشن دندان های تقدیر

                                                             بی دلیل خرد نمی شدند...

 

 

 

چهارشنبه 13 تیر1386 توسط sky`s angel |

زندگی مرده

وقتی گفت می خواهی زنده ات کنم من سالها بود که مرده بودم. سالها بود که درد مردن و عذاب جان کندن را فراموش کرده بودم. از آخرین باری که مرده بودم سالها می گذشت. اما من هنوز از یادآوری آن وحشت داشتم. گویی زخم های مرگ هنوز التیام نیافته بودند. دوباره گفت:" می خواهی از مرگ بیرون بیاورمت؟" من در تردید بین شیرینی زنده شدن و تلخی مرگی که باز انتظارم را می کشید بودم، که او با دست هاش که از جنس دوست داشتن بودند مرا از اعماق مرگ به سطح زندگی آورد و من عاشق شدم.

شیرینی زندگی با هراس مرگ در هم آمیخته بود. گاه سنگینی زندگی از طاقت شانه هام فراتر می رفت. گاه عشق با تمام قوت اش بر سینه ام سنگینی می کرد و نفس های مرا به شماره می انداخت. خیال مردن در تمام ذرات زندگی پراکنده بود. گاهی مرگ را فراموش می کردم تا در دست ها و پیشانی و شاید گیسوان او غرق شوم.هرچه بیشتر غرق می شدم، زندگی با همه ی تار و پودش در من شدیدتر می شد. من از این همه زندگی شدید به آستان آفتاب پناه می بردم و از ترس مرگ می گریستم و می گریست. مثل دیوانه ها به جای اینکه از هم بگریزیم، در هم غرق می شدیم و واهمه ی مرگ در ما فزونی می گرفت و ما اهمیت نمی دادیم.

آن گاه یک روز مرگ آمد. با همه ی متانت اش. با همه ی سنگینی اش. با همه ی تلخی و هراسناکی اش. او بادبادک مرا پاره کرد و من قایق های کاغذی او را که در آب شناور بودند غرق کردم. او موهای عروسک مرا کشید و من ماشین کوکی او را شکستم. بعد هر دو چاقوهامان را درآوردیم. دست هامان از شدت هیجان می لرزید و چشم هامان خیس شده بود. مرگ در چند قدمی ما ایستاده بود. بعد هردو چاقوهامان را در سینه های هم فرو بردیم...

اکنون من در رثای او سوگوارم. اکنون من در حفره ی مرگ فرو می روم و از سطح او تا اعماق مرگ دور می شوم. حالا او با سرعت غریبی تا دور دست ها، تا مرتفع ترین قله های هستی بالا می رود و مرا میان ترس و تنهایی و غربت و سیاهی و سکوت و خاطرات غبار گرفته و قلم هایی که فقط سیاه می نویسند و خط کش هایی که فقط تکه تکه می کنند، تنها می گذارد.

 

 

یکشنبه 10 تیر1386 توسط sky`s angel |

زنده به گور

 دخترک

زنده به گور شدن چه حالی دارد؟

هیچ رسولی نیست

در این اطراف؟

اینجا دخترک ها را

خیال خامشان به زیر خاک میکند

هیچ رسولی نیست

تا به فریاد

نجوا کند

تک تک

به زیر گوشتان

"آی مردم

اینجا

دخترک ها را

به زیر خاک می کنند"

به کدامین گناه اما؟

دخترک

زنده به گور شدن چه حالی دارد؟

اینجا

هیچ رسولی دل نمی سوزاند

به حال این همه جاهلیت

آخر اینجا

دخترک ها را نه به جهل

به گناه

به دار فراموشی می آویزند

دخترک

بزرگترین گناه بشر را مرتکب شدی

دخترک

زنده به گور شدن چه حالی دارد؟

وقتی سایه ی نگاه شوم عشق

به زیر خاک بدرقه ات می کند

تو از خود می پرسی به کدامین گناه به دارت آویخت

و تو از خود می پرسی

سنگ مرگ را از دل خود آیا بیرون آورد؟

و تو از خود می پرسی طناب دار تو

چگونه این چنین بلند گشته است؟

آه دخترک

اینجا رسولی

برای بی گناهی زنده به گوران اشک نمی ریزد

اینجا قلب هیچ رسولی فشرده نمی شود

آه دخترک

اینجا هیچ پیامبری فریاد بر نمی آورد

"بای ذنب قتلت"

 

یکشنبه 3 تیر1386 توسط sky`s angel |



دگر این دل ســر ماندن ندارد
هوای در قفـــس خواندن ندارد
چنان در دوزخ دنیــا دلم سوخت
که دیــــگر بــــار سوزانـــدن ندارد

sky_angel179@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By ParsTheme