|
وقتی گفت می خواهی زنده ات کنم من سالها بود که مرده بودم. سالها بود که درد مردن و عذاب جان کندن را فراموش کرده بودم. از آخرین باری که مرده بودم سالها می گذشت. اما من هنوز از یادآوری آن وحشت داشتم. گویی زخم های مرگ هنوز التیام نیافته بودند. دوباره گفت:" می خواهی از مرگ بیرون بیاورمت؟" من در تردید بین شیرینی زنده شدن و تلخی مرگی که باز انتظارم را می کشید بودم، که او با دست هاش که از جنس دوست داشتن بودند مرا از اعماق مرگ به سطح زندگی آورد و من عاشق شدم.
شیرینی زندگی با هراس مرگ در هم آمیخته بود. گاه سنگینی زندگی از طاقت شانه هام فراتر می رفت. گاه عشق با تمام قوت اش بر سینه ام سنگینی می کرد و نفس های مرا به شماره می انداخت. خیال مردن در تمام ذرات زندگی پراکنده بود. گاهی مرگ را فراموش می کردم تا در دست ها و پیشانی و شاید گیسوان او غرق شوم.هرچه بیشتر غرق می شدم، زندگی با همه ی تار و پودش در من شدیدتر می شد. من از این همه زندگی شدید به آستان آفتاب پناه می بردم و از ترس مرگ می گریستم و می گریست. مثل دیوانه ها به جای اینکه از هم بگریزیم، در هم غرق می شدیم و واهمه ی مرگ در ما فزونی می گرفت و ما اهمیت نمی دادیم.
آن گاه یک روز مرگ آمد. با همه ی متانت اش. با همه ی سنگینی اش. با همه ی تلخی و هراسناکی اش. او بادبادک مرا پاره کرد و من قایق های کاغذی او را که در آب شناور بودند غرق کردم. او موهای عروسک مرا کشید و من ماشین کوکی او را شکستم. بعد هر دو چاقوهامان را درآوردیم. دست هامان از شدت هیجان می لرزید و چشم هامان خیس شده بود. مرگ در چند قدمی ما ایستاده بود. بعد هردو چاقوهامان را در سینه های هم فرو بردیم...
اکنون من در رثای او سوگوارم. اکنون من در حفره ی مرگ فرو می روم و از سطح او تا اعماق مرگ دور می شوم. حالا او با سرعت غریبی تا دور دست ها، تا مرتفع ترین قله های هستی بالا می رود و مرا میان ترس و تنهایی و غربت و سیاهی و سکوت و خاطرات غبار گرفته و قلم هایی که فقط سیاه می نویسند و خط کش هایی که فقط تکه تکه می کنند، تنها می گذارد.
|