|
ببخشم؟!
حضورت در روح لحظه را ببخشم یا بودنت را؟
لبخندهایی که با هم زدیم را ببخشم
با تلخندهایی که به اشک های من زدی؟
....
حرف آخرم؟.....اگر شناخته بودی ام میدانستی که من همیشه حرف آخرم و آخر حرفم را با بغض می خورم...
چه میشود کرد...از وقتی تو عهد را شکستی من هم راحت سوگندهایم را می شکنم...
باز هم من صدایت را شنیدم اما شرط میبندم تو این بار هم چشم هایت را خواهی بست و نخواهی خواند اشک هایم را
حتی شب قدر هم نتوانست تو را از من بگیرد و من خوب یاد گرفته ام تنها وقتی کسی را برای همیشه دارم که او را برای همیشه از دست بدهم و من تو را برای همیشه از دست داده ام...
بهار من ...
بگشای دریای چشمانت را و ببین
دریایی را ...
که درغم نبودنت ... گریسته ا م !
بهار من ...
ببین خزان دوباره را .....!
خستگی برگ از درخت
و خستگی باران اشکها را
از چشمهای من !
وه ..! که
در آرزوی لحظه ای برای دوباره دیدنت .
چقدر خران شمرده ام !
و من ... تو را
همانند دیروز ها ... فردا ها
نفس می کشم ...
پلک ها را فقط لحظه ای از هم وا رهان ... و ببین
خستگی اعداد را
از شمارش پائیز های من ! |