تبليغاتX
... وناگهان طلوع تو در کویر روحم ...
... وناگهان طلوع تو در کویر روحم ...

وقتی موریانه ها در کمین نوشته ها نشسته اند چه می توان نوشت جز الله ؟!!


به قول تو"بادی بود وزید و رفت"

مامان و بابای خیلی عزیزم سلام

مامان خوبم وقتی در آغوش می کشمت سرشار میشوم از تمام انرژی هایی که در عالم نهفته است...انگار تکه ای از آسمان را بغل گرفته ام...انگار روح بزرگ زمین را در آغوش کشیده ام...

وقتی دستم در دستانت است انگار پرنده ها توی دست من پرواز میکنند...

انگار همه ی ترانه ها با صدای تو در گوش جهان زمزمه میشود...انگار تمام نغمه ها با دیدن تو در قلب شاعران الهام میشود...

وقتی نگاهت میکنم رنگین کمانی از هزار خوبی تو پیش چشمانم نقش میبندد...

وقتی هرم نفس های تو را روی گونه هام حس میکنم انگار ننه سرما برای ابد از زمین رفته است...

وقتی دعای تو پشت من است انگار به آسمان تکیه داده ام ...

مامان عزیزم تو خوب میدانی که نبض من با تپش قلب مهربان تو میزند و درخت روحم تا وقتی در خاک مهربان و غنی دست تو ریشه دارد جوانه میزند....

مامان و بابای خوبم

روح من در خاک صمیمی و آشنای شما آنقدر ریشه کرده است که نه وزش بادی و نه غرش خوفناک طوفانی هیچ یک نخواهند توانست روحم را تهی کنند...دیدید گرچه اولین طوفان زندگیم برگ های روحم را خشکاند و بر زمین انداخت اما درخت بی برگ روح من با ریشه های محکمش از میان همان برگ های ریخته باز نیرو گرفت.

و من به خاطر دعاهای شبانه ی تو مامان عزیزم و از میان قنوت های بابا که فبل از تولدم از خدا میخواست که فرزندی شایسته و پاک به او عطا کند نجات پیدا کردم.

آن باد وزید و رفت و روح بی برگ من ماند و دستان مهربان شما که هنوز روحم را سیراب میکنید.

به اندازه ی همه ی عشق عظیمتان دوستتان دارم.

جمعه 25 آبان1386 توسط sky`s angel |

میدانی؟هنوز هم اشاره به شخص خاصی ندارم!

میدانی تقصیر تو نیست اینکه دیگر صدایم را نمیشنوی

تقصیر من هم نیست

احتمالا فاصله هامان بسیار است که صدایم را در نزدیکی قلبت نمی شنوی

من نه چندان دورم و نه چندان نزدیک

گرچه آن روزها گر نمی گفتم که برای تو است...تو چه خود زود می فهمیدی و نگاهم میکردی و هر دو با هم افتخار میکردیم...اما حال میبینی که دیگر آن روزها نیست...من فریاد میزنم که برای تو است و تو ...؟

چه بگویم وقتی من با تو حرف میزدم

و تو ....؟

تو بگو از من جواب چه می خواهی وقتی حتی فریاد هایم را نمی شنوی؟

چه بگویم وقتی تو خود گوشهایت را میگیری بعد میگویی چرا جواب نمیدهی؟...(که را بیش بیرون شود کار  نغز؟!)

هنوز نمیدانم چرا 

                       فضای بین من و تو بی وزن است

                                                                   یعنی انیشتین بود می دانست؟

پی نوشت۱:نمی دانم چرا آنها که نباید می خوانند ولی تو که باید نمی خوانی؟...جواب تو است اگر ....ببینی و نگویی با دیوار حرف میزنم!

***

آه قیصر که حرف اول تو آخرین حرف عشق است

حرف هایت ناتمام ماند؟

تا نگاه کردی وقت رفتن است؟

تو رفتی و همه ی احساست در من ماند

قطره های اشکم و همه اندوهم در غم رفتنت تقدیمت باد...

پی نوشت۲:تقدیم به شاعر محبوبم قیصر امین پور

 

یکشنبه 13 آبان1386 توسط sky`s angel |

مقایسه ی خیلی مزخرفی کردی...حالمو به هم زد

توآمده ای

            ومن دوباره

      شاعرشده ام

فرصتي نيست

بايدبروم.

بايددست به ديوارهاي جهان بسايم و بروم.

اما

درهاي آسمان بسته است

ومن

براين همه برف واستخوان-تنها!

تونيستي؛اما

وقتي به توفكرمي كنم

صداي آب را

دررگ هاي خاك مي شنوم

گل سرخ حياط

زودبه زودمي شكفد

وآسمان

پرازپروانه وبادبادك مي شود.

تونيستي؛اما

وقتي به توفكرمي كنم

دريانزديك ترمي آيد

ابرهاي سياه دورمي شوند

وباران

هروقت بگويم؛مي بارد.

تونيستي؛اما...

 

یکشنبه 6 آبان1386 توسط sky`s angel |



دگر این دل ســر ماندن ندارد
هوای در قفـــس خواندن ندارد
چنان در دوزخ دنیــا دلم سوخت
که دیــــگر بــــار سوزانـــدن ندارد

sky_angel179@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By ParsTheme