تبليغاتX
... وناگهان طلوع تو در کویر روحم ...
... وناگهان طلوع تو در کویر روحم ...

وقتی موریانه ها در کمین نوشته ها نشسته اند چه می توان نوشت جز الله ؟!!


آه غریبه

چقدر دلگیرم...

این انصاف نبود...

نبودنت را نمی گویم...

روح من با نبودنت هم حتی خو گرفته بود...

داشتم نبودنت را معنا می کردم...

داشتم تندیست را می ساختم...

پرنده خیال تو در آسمان روح من تازه داشت بال و پر می گرفت...

اما تیر کمان کودکانه... نه .... ابلهانه ی تو باز...بال پرنده ی مرا شکست...

جسمت مال خودت...روحت را هم که ستانده بودی...باشد اینها به کنار...اما خیال چه؟ خیال که مال من؟خاطره ها را نمی توان نگاه داشت...اما....سهم من میان آن همه عشق فقط اندوه بود؟...بی خیال!!! ...خیال هم مال خودت!....

داشتم می گفتم دلگرفته ام...

دلگرفته از این همه غریبگی...

دلم گرفته است...دیگر نمی شناسمت...تو چه؟ مرا به یاد میاوری؟

و روح من باز ماند بی آشنا...در غربت تمام...

بعد از خیال مهربان و خوب تو که خود ساخته بودمش...بعد از آنکه تندیس احساس من به تو- اصلاح میکنم: تندیس احساس من به خیال تو- شکست ...دیگر حتی گریه هم نمی کنم...اشک برای چه؟ گِل تو دیگر آب نمی خواهد...خشک خشک شده...این آخرین ....بگذریم...

آه غریبه...

دلم از این هم غریبگی گرفته است...

 

دوشنبه 6 اسفند1386 توسط sky`s angel |



دگر این دل ســر ماندن ندارد
هوای در قفـــس خواندن ندارد
چنان در دوزخ دنیــا دلم سوخت
که دیــــگر بــــار سوزانـــدن ندارد

sky_angel179@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By ParsTheme