|
دست خودم که نیست!
این بار حتی دلم هم مقصر نیست!
باری من و تو بی گناهیم/او نیز تقصیری ندارد/پس بی گمان این کار/ کار چهارم شخص مجهول است!
داشتم می گفتم! بی شک این غزل را خوانده ای یا شاید خود برایت خوانده ام!
"تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب/..."
می دانی که چه می گویم؟!روح هامان -همان جا که تمام روح ها از ازل تا ابد منتظر نشسته اند و گاه می گریند و گاه دیوانه وار جست و خیزی می کنند-کنار رودی چشمه ای کوهی چه بی غم و چه بیدرد و عجیب تر چه بی واهمه ...!نمی خواهی آگاهانه دست از این ضمیر ناخودآگاه برداری؟
می دانی اگر به من بود آرزو می کردم تا ابد خواب هم نبینم ! لیک مانند همیشه این هم دست من نیست!
و بی گمان تو خوب تمام قرابت معنایی های آن بیت در ذهنت گذشت همان طور که من اراده کرده ام!
...
و باز هم بی خیال!...حالا که کم آورده ام دوست دارم همه چیز را به گردن تقدیر بیندازم. بی شک این ساده ترین راه است!
ساقی باقی از وفا باده بده سبو سبو....
شک مبر...دور خواهم شد از این خاک غریب....هم چنان خواهم راند...نه به آبی ها دل خواهم بست .... |