|
مامان و بابای خیلی عزیزم سلام
مامان خوبم وقتی در آغوش می کشمت سرشار میشوم از تمام انرژی هایی که در عالم نهفته است...انگار تکه ای از آسمان را بغل گرفته ام...انگار روح بزرگ زمین را در آغوش کشیده ام...
وقتی دستم در دستانت است انگار پرنده ها توی دست من پرواز میکنند...
انگار همه ی ترانه ها با صدای تو در گوش جهان زمزمه میشود...انگار تمام نغمه ها با دیدن تو در قلب شاعران الهام میشود...
وقتی نگاهت میکنم رنگین کمانی از هزار خوبی تو پیش چشمانم نقش میبندد...
وقتی هرم نفس های تو را روی گونه هام حس میکنم انگار ننه سرما برای ابد از زمین رفته است...
وقتی دعای تو پشت من است انگار به آسمان تکیه داده ام ...
مامان عزیزم تو خوب میدانی که نبض من با تپش قلب مهربان تو میزند و درخت روحم تا وقتی در خاک مهربان و غنی دست تو ریشه دارد جوانه میزند....
مامان و بابای خوبم
روح من در خاک صمیمی و آشنای شما آنقدر ریشه کرده است که نه وزش بادی و نه غرش خوفناک طوفانی هیچ یک نخواهند توانست روحم را تهی کنند...دیدید گرچه اولین طوفان زندگیم برگ های روحم را خشکاند و بر زمین انداخت اما درخت بی برگ روح من با ریشه های محکمش از میان همان برگ های ریخته باز نیرو گرفت.
و من به خاطر دعاهای شبانه ی تو مامان عزیزم و از میان قنوت های بابا که فبل از تولدم از خدا میخواست که فرزندی شایسته و پاک به او عطا کند نجات پیدا کردم.
آن باد وزید و رفت و روح بی برگ من ماند و دستان مهربان شما که هنوز روحم را سیراب میکنید.
به اندازه ی همه ی عشق عظیمتان دوستتان دارم. |